پیکره افسانه عمو نوروز و ننه سرما..............
یکی بود یکی نبود.پیرمردی بود شکم بر آمده که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی.زلف و ریش حنا بسته شال خلیل خانی.شلوار قصب و گیوه تخت نازک دل کوه را میگرفت ببه سمت دروازه شهر عصا زنان و آواز خوان می آمد.بیرون دروازه شهر پیرزنی زندگی میکرد.دلباخته این مرد.روز اول بهار صبح زود پا میشد و جایش را جمع میکرد و خانه را میروفت.حنا به سر و دست و پایش میگذاشت.یل ترمه و تنبان قرمز و شلیته پرچین میپوشید و فرش می انداخت روی ایوان و مشک و عنبر به سر و روی و گیسش میزد و جلوی حوضچه و فواره رو به باغچه پر گل و درخت و میوه مینشست.سینی پر میکرد از سیر سرکه سماق سنجد سیب سبزی و سمنو و سینی دیگر هفت جور میوه خشک نقل و نبات میریخت.بعد به منقل آتش میکشید و قلیان می آورد و چشم میدوخت به راه معشوقش.اما از خستگی پلکهایش وزن میگرفت و یواش یواش روی هم میرفت و خرناسش به هوا.بعد پیرمرد چاق و سفید رو از راه میرسید.دلش نمیرفت پیرزن را از خواب شیرین بیدار کند یک شاخه گل همیشه بهار از باغچه میچید.میگذاشت روی سینه پیرزن.از منقل یک گل آتش برمیداشت و قلیان آتش میکرد و چند پک میگرفت.یک نارنج از وسط نیم میکرد و یک پاره از آن را با قندآب میخورد.آتش منقل زیر خاکستر میکرد و بوسه ای به گونه پیرزن می کاشت و می رفت.پیرزن که چرتش پاره میشد آتش بر سر قلیان بود و نارنج نیمه و گونه اش خیس بود و جای پیرمرد خالی.
عمو نوروزها فراموش میشوند......
پاپانوئل ها و عمو نوروزها هر دو نماد زمان هستند.یکی پررنگ و دیگری در حال محو شدن.پاپانوئل ها تا جایی محبوب شده اند که حتی در کشور ما که خود دارای نماد زیبای عمو نوروز است خودنمایی میکند و حتی شناخته تر از عمونوروز در ذهن ایرانیان نقش میبندد.نمادی که حتی جامه سرخ.ریش بلند و کمربندش را از تمدن ایرانی به ودیعه گرفته است.رنگ سرخ.رنگی که نشانه ای رازآلود از خورشید است.این رنگ هم در خوان آیینی نوروز که هفت سین یاد میشود بازتاب دارد و هم در خوان آیین شب یلدا که در آن زاد روز مهر جشن گرفته میشود.
خدایا بخاطر همه زیبایی ها تو را سپاس می گویم.....
سال نو با شکوفه هایی تازه متولد شده از راه رسید. نمی دونم چند تا بهار از زندگیت گذشته اما می خوام بگم هر بهار یه تازگی هایی مخصوص خودش داره اما ما خیلی وقتها این تازگی ها رو توی روزمرگی گم می کنیم.هر شکوفه که توی بهار متولد می شه یه نوزاده که تازه چشم باز کرده تا دنیا رو با همه زیبایی هاش ببینه.خدایا بخاطر همه زیبایی ها تو را سپاس می گویم.............
سال نو مبارک
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 21:58  توسط بنده خدا
|
اگر زیاد آرام باشی زنده نیستی......
سرگردان در جشن یوحنای قدیس است، جشنی با آن چادرها، مسابقه های تیراندازی و غذای محلی.
ناگهان دلقکی شروع به تقلید حرکات اومی کند. مردم می خندند،و سرگردان نیزمی خندد و دلقک را به صرف چای دعوت میکند.
دلقک می گوید: به زندگی متعهد باش! اگر زنده ای، باید بازوهایت را تکان بدهی، جست و خیز کنی، سر و صدا کنی، بخندی و با مردم حرف بزنی. چون زندگی درست نقطه مقابل مرگ است.
مردن برای ابد در یک وضعیت ماندن است. اگر زیاد آرام باشی، زنده نیستی........
پائولوکوئیلو
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 9:27  توسط بنده خدا
|
همچون کودکان بگریید........
استاد می گوید: اگر باید بگریید، همچون کودکان بگریید....
زمانی کودک بودید، و یکی از نخستین چیزهایی که از زندگی آموختید، گریستن بود، چون گریستن بخشی از زندگی است. هرگز از یاد مبرید که آزادید، ونشان دادن احساساتتان شرم آور نیست.
فریاد بزنید، با صدای بلند هق هق کنید، هر چه قدر که مایلید، سر و صدا کنید.چون کودکان این گونه می گریند، و آنان سریعترین راه آرامش بخشیدن به قلبشان را می شناسند.
هرگز متوجه شده اید که کودکان چه طور از گریستن دست می کشند؟ از گریستن دست می کشند، چون چیزی حواسشان را منحرف می کند.چیزی آنها را به سوی ماجرای بعدی فرا می خواند.
کودکان خیلی سریع دست از گریه می کشند.
و برای شما نیز این گونه خواهد بود. تنها اگر همچون کودکان بگریید...............
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 20:31  توسط بنده خدا
|
خسته خسته........
خدایا چه غریب است درد بی کسی
و چه تنهایم در این غربت که تو هم از من رویگردانی
و اینک باز به سوی تو آمدم تا اندکی از درد درونم را برایت باز گویم
و خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است
تنهایی و بی کسی ام را دیده ای ,دربه دری و آوارگی ام را و هزارو یک درد که بزرگترینش ناامیدی است .خدایا همه را کنار گذاشته ام اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم بسازم
صبرم بسیار است اما پوج وبی هدف میدوم . خسته شده ام
خسته خسته...........
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 10:36  توسط بنده خدا
|
جایی که قدرت تنها نابودی می آفریند، ملایمت می تواند حجاری کند....
گیاهان زیادی، کنار رودخانه پیدرا را احاطه کرده اند... یک واحه ی حقیقی در میان دشت های برهوت آن قسمت از اسپانیا. در آن جا رود کوچک تبدیل به جریانی نیرومند، و به دهها آبشار تقسیم می شود.
سرگردان در آن قسمت قدم می زند و به موسیقی آب ها گوش می سپرد . ناگهان، پشت یکی از آبشار ها غاری توجه اش را جلب می کند. صخره فرسایش یافته در طول زمان را بررسی می کند و به اشکال زیبایی می نگرد که طبیعت بردبارانه آفریده است.در آن جا ، شعری از تاگور را می بیند که بر پلاکی نقش شده است: کمال این صخره ها نه از پتکی
که از نرمی و رقص و ترانه ی آب
جایی که قدرت تنها نابودی می آفریند، ملایمت می تواند حجاری کند..........
پائولوکوئیلو
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 10:34  توسط بنده خدا
|
کاش هرگز نمیدیدم تو را.......
کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا که همچون آتشی در سوز دل
در مهیب سینه خاموشت کنم
کاش آنروز در گلستان خیال
ای گل زیبا نمی چیدم تو را
تا که امروز بسوزم از داغ دوریت
کاش هرگز نمی دیدم تو را....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 10:29  توسط بنده خدا
|