تبليغاتX
دیروز امروز فردا

دیروز امروز فردا

مشکلات خود را بر ماسه ها بنویسید و موفقیتهایتان را بر سنگ مرمر (پرمودبترا)

فرشته بیکار............

روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 13:22  توسط بنده خدا  | 

راهب فروتن..........

مریم مقدس با عیسای نوزاد در آغوش اش، روی زمین آمد تا از صومعه ای بازدید کند. راهبان خوشحال به صف ایستادند تا به بانوی مقدس و عیسا مسیح ادای احترام کنند: یکی از آنها شعر خواند، دیگری تصاویر زیبایی از کتاب مقدس را نشان داد، راهب دیگری نام تمامی قدیسان را از بر خواند.
در انتهای صف، راهب فروتنی ایستاده بود که هرگز فرصت آموختن از خردمندان دوران خود را نیافته بود. والدینش مردمی ساده بودند که در سیرک سیار کار می کردند. وقتی نوبت به او رسید، راهبان دیگر، هراسان از اینکه او به تصویری که از آن صومعه ارائه کرده بودند، آسیب برساند، خواستند مراسم ادای احترام را تمام کنند.
اما او هم می خواست که عشقش را به مریم باکره نشان بدهد. شرمگین، همچنان که نگاه سرزنش بار برادران دیگر را احساس می کرد، چند پرتقال از جیبش بیرون آورد و شروع کرد به پایین و بالا کردن آن ها... . همان طور که در سیرک از والدینش آموخته بود، تردستی کرد.
تنها آن هنگام بود که عیسای نوزاد لبخند زد و با خوشحالی کف زد. و مریم باکره بازوی خود را تنها به سوی آن راهب فروتن گشود، و به او اجازه داد فرزندش را در آغوش گیرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 22:45  توسط بنده خدا  |