تبليغاتX
دیروز امروز فردا

دیروز امروز فردا

مشکلات خود را بر ماسه ها بنویسید و موفقیتهایتان را بر سنگ مرمر (پرمودبترا)

پرواز...

در نبود بال و پرهایی که رسم پروازند سقوط تکراری است
آی پرندهء مهربان
برای حرمت پرواز
حتی اگر می توانی
آسمانت را عوض کن

اگر چه بوی خستگی بالهایت به مشام می رسد اما پیام دلنشین پروازت چشم را میخکوب آسمان نموده است .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 15:56  توسط بنده خدا  | 

گرمی عشق....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 15:45  توسط بنده خدا  | 

ثمرات سکوت.....

ثمرات سکوت بسیار شگفت انگیز هستند. آن کس که این ثمرات را می چشد، پیوسته در آرامش است، کارها را با ملایمت، آهستگی و خاموشی انجام می دهد و زمانی را به دعا و استراحت اختصاص می دهد. او در سکوت ساکن می شود سکوت را تعلیم می دهد و در سکوت تردیدهای بسیاری را می زداید. از این روست که آشنایان راز، سخن نمی گویند. آنهاکه نمی دانند به سخن گفتن علاقمندند، آنها افرادی تهی هستند که فقط شیفته پر گویی و مجادله اند.


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 15:30  توسط بنده خدا  | 

زلال ترین سلام ها نثار خالقم.......

خدايم اي پناه لحظه هايم .....صدايت مي زنم بشنوصدايم

بار خدایا من انسانم به آنگونه ای که تو آفریدی . نمی توانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم . گاهی فریب می خورم و گاهی فریب میدهم . گاهی ناشکر می شوم و گاهی خودخواهی وجودم را فرا می گیرد . اما همیشه همیشه همیشه پشیمان می شوم و به سوی تو باز می گردم چون آغوش تو همیشه باز است .پروردگارا می دانم که دعا سرنوشت بد را از ما دور می سازد. پس این بار نیز دست نیاز را به درگاه تو دراز می کنم و از کسی خواسته هایم را طلب می کنم که هیچ گاه بر سرم منت نمی گذارد . آرزوهایم را به تو می گویم . به تو که همیشه دوست منی . عاشق تر از همیشه سر بر آستان ملکوتیت می گذارم و در دل دعا می کنم و از تو می خواهم که اگر به صلاح است دعایم را مستجاب کنی.
دلم می خواهد بر بال های باد بنشینم و آن چه را که پروردگار جهان پدید آورده زیر پا گذارم تا مگر روزی به پایان این دریای بیکران رسم و بدان سرزمین که خداوند سرحد جهان خلقتش قرار داده است فرود آیم .
از هم اکنون در این سفر دور و دراز ستارگان را با درخشندگی جاودانی خود می بینم که راه هزاران ساله را در دل افلاک می پیمایندتا به سرمنزل نهایی سفر خود برسند.
اما بدین حد اکتفا نمی کنم و همچنان بالاتر می روم بدان جا میروم که دیگر ستارگان فلک را در آن راه نیست

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 19:59  توسط بنده خدا  | 

از خدا به خدا.....

زنی قدیس در حالی که عصایی به دست داشت از جاده ای می گذشت. از او پرسیدند:" به کجا می روی؟" پاسخ داد "به خدا" پرسیدند"از کجا می آیی؟" پاسخ داد:"از خدا" اگر به یاد داشته باشیم که از خدا آمده ایم و به «او» بازمی گردیم و سفر عمر ما لحظه ای در ابدیت است آنگاه از هیچ اتفاقی اندوهگین نمی شویم، پیوسته در شادی بسر می بریم و در زندگی پیروز خواهیم بود.


                                           

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 19:45  توسط بنده خدا  |