تبليغاتX
دیروز امروز فردا

دیروز امروز فردا

مشکلات خود را بر ماسه ها بنویسید و موفقیتهایتان را بر سنگ مرمر (پرمودبترا)

عشق دروغی بیش نیست.......؟!

می گفت عا شقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو....
گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت: عشق آسو دگيست, خيال است... خيالی خوش...
گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 18:0  توسط بنده خدا  | 

از پیشم نرو..........

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 15:48  توسط بنده خدا  | 

راز گل سرخ......

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 17:30  توسط بنده خدا  | 

دیوارجدایی ها .......

من ندانستم از اول كه تو بي مهــــر ووفايي
عهد نابستن از به كه ببندي و نپايي

دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم
بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي

شمع را بايد از اين خانه به در بردن و كشتن
تا به همسايه نگويد كه در خانه ي مايي

پرده بردار كه بيگانه خود اين روي نبيند
تو بزرگي و در آيينه ي كوچك ننمايي

عشق و درويشس انگشت نمايي و ملامت
همه سهل است تحمل نكنم بار جدايي

روز صحرا و سماع است و لب جوي و تماشا
در همه شهر دلي ماند كه ديگر بربايي

گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي

آن نه خال است زنخدان و سر زلف پريشان
كه دل اهل نظر برد كه سريست خدايي

تو مپندار كه سعدي ز كمندت بگريزد
چو بدانست كه در بند تو خوشتر ز رهايي

به اميد روز فرو ريختن ديوار جدايي هـــــا

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 17:5  توسط بنده خدا  | 

خدا همیشه هست و همه جا!!!!!!!!

پیر زنی در خواب به خدا گفت : خدایا من خیلی تنها هستم . آیا مهمان خانه من می شوی؟

ندایی به او گفتکه فردا خدا به دیدنش خواهد آمد .

پیرزن از خواب بیدار شد ، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد ، رفت و چند تا نان تازه خریدو خوشمزه ترین غذا یی که بلد بود ، پخت .

سپس نشست و منظر ماند . چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت و در را باز کرد .

پشت در مرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست .

نیم ساعت بعد باز هم در خانه به صدا در آمد. پیرزن دوباره در را باز کرد.

این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سما پناهش دهد ولی پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه برگشت .

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد . این بار پیرزن مطمئن بود خدا آمده ، پس با عجله به سوی در دوید .

در را باز کرد ولی این بار زن فقیری پشت در بود . زن فقیر از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .

پیرزن که خیلی عصبانی شده بود ، با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد .

شب شد ولی خدا نیامد . پیرزن نا امید شد و با ناراحتتی سر به آسمان بلند کرد و به خدا گفت :

خدایا ، مگر تو نگفتی که امروز به دیدنم می آیی؟

و جواب آمد که خدا سه بار به خانه ات آمد و تو هر سه بار در به روی او بستی .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 20:30  توسط بنده خدا  |