عرفان یهود....
اين اصطلاح وقتى به كار مىرود كه شخص عقيده داشته باشد جداى از ادراك حسى و ادراك عقلانى، مىتوان با واقعيتى به نام الوهيت كه صرفا با دليل آوردن قابل تعريف نيست و اعتقاد بر آن است كه مبناى نهايى هستى است، تماس مستقيم برقرار كرد . از آنجا كه عرفان ناشى از آرزوى دريافتن و پيوستن به چيزى است كه در تجربه عادى نمىگنجد، بهسادگى محدود به حدود دقيقى نمىشود . تمايز عرفان با مابعدالطبيعه و جهانشناسى (نظريات مربوط به ماهيتيا ساختار اساسى هستى و جهان)، تصوف (نظامهاى فكرى مدعى بينشها يا شهودهاى خاص مربوط به ذات الهى)، و صور مختلف غيبگرايى (مطالعه و در اختيار گرفتن قواى فوق طبيعى)، و كرامت (فن وادار كردن و متقاعد نمودن قواى الهى) و حتى جادوگرى كه غالبا پستترين نوع آن در ميان است، چندان روشن نيست .
يهوديتبه شكل رسمى و مقبول آن ايمان به خدايى يگانه است كه جهان را آفريد و تصميم گرفتبه وسيله دستور زندگىاى كه براى گروهى برگزيده وضع كرده است، خود را بر آنان آشكار سازد; اين دستور عبارت است از همان تورات (به معناى «رهنمود» يا «تعاليم» كه به غلط به «شريعت» ترجمه شده است .) سرنوشت دنيوى قوم برگزيده و نيز رستگارى ابدى تكتك افراد آن، بنابر اعتقاد سنتى يهودى، مبتنى بر رعايت اين دستور زندگى است و هر گونه ارتباط با خدا بايد از طريق آن انجام شود .اما واقعيت آن است كه در تاريخ دينى یهودیت خداجويى چيزى فراتر از ارتباطى است كه تورات واسطه آن است; البته هرگز نبايد تورات كنار گذاشته شود.
سه نوع عرفان یهود:
نظرى و رمزى . اينها گرچه انواع متمايزىاند، در عمل تداخل و اختلاط زيادى دارند .
ويژگى نوع نخست جستوجوى خدا به وسيله تجربيات جذبهاى، يا به عبارت دقيقتر، تلاش براى دستيابى به قلمرو فراطبيعى است. نوع دوم همان راه تامل متافيزيكى در غليظترين صورت آن است و در دستورهاى آن همواره مىتوان آثار محيط فرهنگى متفكران مربوط را كه در معرض تاثيرات جهان بيرون از يهوديتبودهاند مشاهده كرد. نوع سوم عرفان مدعى شناختى رمزى است و در خود حيات الهى و ارتباطش با حيطه غيرالوهى هستى (قلمرو طبيعى و متناهى) به تحقيق مىپردازد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 14:8  توسط بنده خدا
|
متاسفانه بعضی از خوانندگان این وبلاگ از موضوعات جدید (صهیونیسم و یهود) زیاد خوششان نمیاید.
به این دلیل تصمیم گرفتم برای خوشحال کردنشان از مطالب دیگر هم استفاده کنم.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 17:12  توسط بنده خدا
|
تاریخ پردازی صهیونی... (قسمت دوم)
امیدوارم که از مطالب قسمت اول استفاده کرده باشید. در این قسمت هم عقاید حبیب لوی را مطرح میکنیم تا بیشتر با آن آشنا شویم:
لوى به صراحت مىنويسد: تاريخ يهود آينهاى است كه ملل جهان مىتوانند بوسيله آن،ادوار پيشرفت تمدن يا عقب ماندگى ملى خود را از رفتارى كه نسبت به يهوديان انجام دادهاند دريابند.
حبيب لوى با تأليف كتاب تاريخ يهود ايران،دو هدف را دنبال مىكند: اول اين كه سعى مىكند تا خواننده يهودى ايرانى را با تاريخ و ريشههاى خود آشنا كندو احساس عظمت و غرور و بزرگى را در او بدمد آنچنان كه حتى از ناملايمات و شكستها و بدبختىها هم،سرفراز و مغرور بيرون بيايدو دوم اين كه او مىكوشد تا بر ذهن و دل خواننده ايرانى و مسلمان اثر گذارده و نفرت او را از يهودىها از بين ببرد (به نظر من این نفرت کاملا اشتباه است.چون یهود هم دین خداست و یهودیان بندگان خدا) از نظر دينى،مسلمانان را همراه و همدل خود كند.
از نظر شمس الدین رحمانی تاريخ يهود،ذره بينى است كه با مطالعه دقيق آن،طرفداران يهود را مستفيض و متأثر،عوام متجاوز را مردد،فضلاى مخالف را شرمنده،سياستمداران سنگدل را عارف به اشتباه،يهودى متزلزل و سرگردان را راسخ و عضو مفيد ملت خود ميسازد كه نتيجه آن،نظم اجتماع و برخوردار گرديدن كشور و جامعه يهود از افراد صالح، صحيح العمل،با پرنسيب و مفيد ميباشد. (آیا به راستی این نظر منطقی است)
حبيب لوى، درباره وضع يهود در مصر بعد از دوران حضرت يوسف عليه السّلام مىنويسد: چون فرعون جديدى به پادشاهى مصر منصوب گرديد،كثرت جمعيت بنى اسرائيل و ثروت زياد آنها...مورد حسادت قرار گرفت-همانطور كه بعدها تاريخ نشان مىدهد مورد حسادت ساير ملل نيز قرار گرفتند.
يكى از ادّعاى حبيب لوى در اين كتاب آن است كه نفرت از يهود ارثى است و از نسلى به نسل ديگر منتقل مىشود! ملتى كوچك و ضعيف،بدون اقتدار نظامى و فاقد قدرت،بر خلاف عقيده و ايمان كليه ملل جهان و بر خلاف مذهب فرعون و بخت النصر،تغلت،فلا سر،اسكندر،نرون و تيتوس صحبت ميكرد...و همين موضوع است كه از يك طرف براى او بسيار گران تمام شد و از طرف ديگر او را سرافراز و ملّتى ابدى ساخت...بدين لحاظ كينه اسرائيل يا يهود را در دل جاى داده و چهل قرن است كه پشت به پشت به اولادان و احفاد خود ارث داده و ميدهند.
ترجیح میدهم که بحث در مورد تاریخ پردازی صهیونی و کتاب تاریخ یهود ایران را در اینجا ببندم و بحث در مورد حبیب لوی را زیاد ادامه ندهم چون ممکن است که به مزاج بعضیها خوش نیاید!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 16:55  توسط بنده خدا
|
تاریخ پردازی صهیونی...
نمی دانم چه قدر حبیب لوی را میشناسید ولی فقط این را بدانید که او یک نویسنده یهودی است واز نظر خیلی ها او یک نژاد پرست یهودی است. او نویسنده کتاب تاریخ یهود ایران است.این کتاب در سه جلد است دارای بخشهای مهمی از ابتدا تا انتهاست.
حبيب لوى،نويسنده كتاب تاريخ يهود ايران يك صهيونيست است.حبيب لوى يك نژاد پرست است(البته از نظر منتقدانش) و معتقد است كه قوم يهود برتر و بالاتر از ديگران است و باهوشتر و بهتر و كاملتر؛و وظيفه دينى يهودىها اين است كه خلوص نژادى خود را حفظ كنند.
از نظر حبیب لوی يهود،آن چنان خون و قوم و نژاد را با دين و اعتقاد يكى كرده است كه اساسا امكان جدا كردن اينها از هم وجود ندارد و از آنجا كه اعتقاد يك امر باطنى و آزاد و مربوط به عقل و دل و ايمان است و ملاك و معيار سنجش و اندازه گيرى و شيوه مادّى و ملموس مورد علاقه يهود ندارد، كار،به دست خون و نژاد افتاده است و همه چيز با اين معيار و محك سنجيده مىشود:يهودى در مقابل غير يهودى؛يهودى خالص-يعنى پشت اندر پشت يهودى-در مقابل يهودى ناخالص- يعنى در يكى از اسلاف،يك خونى غير يهودى وارد شده باشد-؛يهودى خيلى خالص،يعنى كسى كه با شجره نامه مشخّص و مطمئن،همه پدران و مادرانش تا نسلها به يهودىهاى صدر تاريخ برسد و يهودى كمتر خالص يعنى آنكه در اين شجره نامه،ابهاماتى هم ديده شود و...
در اين نگاه،هيچ توجّهى به شخصيّت فردى و تربيت و اعتقاد و صلاحيّت اخلاقى و عمل او در زندگى نمىشود،بلكه همه چيز با خون و نژاد و ژن و خلوص در توالى نسلها،برآورد مىشود. طبعا نتيجه هم اينست كه حقّ و حقيقت و ارزش انسانى،معيار واقعى و حقيقى خود را از دست مىدهد و يهودى و يهودى خالص مىشود معيار حقّ
یکی دیگر از اعتقادات حبیب لوی یهودی خوب و یهودی بد است به طوری که:يهودى،البته هميشه خوب است و هميشه محق است،مگر هنگامى كه عليه يهودىهاى ديگر عملى انجام دهد و خصوصا هنگامى كه اين اختلاف بر ضرر يهود باشد؛ يعنى آن يهودى بد،براى حلّ اختلاف،به غير يهوديان متوسّل شود.
یکی دیگر از نکات مهم این کتاب ارزش گذاری غیر یهود است.حبيب لوى،مثل همه صهيونيستها و اكثر يهودىها .خوبىها و ارزشها را براى قوم خود مىخواهد و همه بدىها را از ديگران؛و در اين راه هرگز با حق كارى ندارد.امّا البته در توجيه مطلب بجد مىكوشد. به عنوان مثال: كوروش،براى تاريخ و ملّت ايران،پادشاهى بزرگ و جوانمرد است ولى انبياى اسرائيل و ملّت يهود او را ملقب به مسيح خدا نمودهاند و چرا؟چون كورش بعد از سلطه بر رقيبان: با تسخير بابل،كليّه ممالكى كه مطيع دولت كلده بودند به تصرف ايران درآمد؛از جمله كليّه ممالك غرب بابل كه كشور يهودا و اسرائيل هم جزو آن بود.كورش، بلافاصله اعلاميه تاريخى خود را بدين مضمون صادر نمود:كورش پادشاه پارس ميفرمايد خداى آسمانها جميع ممالك زمين را بمن داده و مرا امر فرموده است كه خانهاى براى او در اورشليم كه در ملك يهود است بنا كنم.پس كيست از شما از تمامى قوم او كه خدايش با وى باشد،به اورشليم كه در يهود است برود و خانه خداى اسرائيل كه خداى حقيقى است در اورشليم بنا كند و هر كه باقى مانده باشد در هر مكان از مكانهاييكه در آنها غريب ميباشد،اهل آن مكان او را به نقره و طلا و اموال و چارپايان علاوه بر هداياى تبرعى براى خانه خدا كه اورشليم است اعانت كنند
فعلا تا اینجا کافیه.لطفا نظر بدهید تا دیدگاهایتان را در مورد یهود و صهیونیسم بیشتر بدانم...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 15:30  توسط بنده خدا
|