برای آخرین بار......
برای آخرین بار
خدا کنه بباره
تو این شب کویری
یه قطره از ستاره
همیشه بودی و من
تو رو ندیدم انگار
بگو.بگو که هستی
برای آخرین بار
وقتی دوریم.تنهاییم نزدیکه
قلبم بی تو میترسه.تاریکه
چه لحظه هایی که بی تو
یکی یکی گذشتند
عمرمو بردند اما
یه لحظه برنگشتند
تو چشم من نگاه کن
منو به گریه نسپار
حالا که با تو هستم
برای اولین بار
برای آخرین بار
وقتی دوریم.تنهاییم نزدیکه
قلبم بی تو میترسه.تاریکه..................
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 11:31  توسط بنده خدا
|
بهار......
مـــــــرا چه باك كه فصل بـــهار مي گذرد
بــــهار نيست چو بي روي يــــار مي گذرد
بدين خوشم ز بهار و خزان كه بر من و دل
ز رفت و آمدشان روزگار می گذرد

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 16:28  توسط بنده خدا
|
روی شانه های خدا...
يه روز يه آدمی داشت باخدا صحبت می کرد.
خدا هم داشت مسيرهايی رو که اون آدم گذرونده بود بهش نشون می داد.
اما توی اون مسير جای پای دونفر ديده ميشد.
انسان به خدا ميگه: خدايا چرا دوجفت ردپا ديده ميشه؟
خدادر کمال عشق جواب ميده : خوب ، يکی از اونها جای قدمهای منه.
انسان کمی دقت ميکنه و ميبينه بعضی جاها يک جفت جای پا وجود داره.
از خدا می پرسه: اين مسير ، کدوم قسمت اززندگی منه؟
خداوند جواب ميده: مسيرهای سخت ؛ مشکلات؛ دردها و...
انسان ميگه : پس چرا يک جفت رد پا ؟ چرا در اين مسير منو تنها گذاشتی؟
خداوند جواب ميده: من تورو تنها نگذاشتم . بلکه اين جای قدمهای منه.
انسان باتعجب ميگه: پس من کجا بودم؟
و خداوند با تمام عشق پاسخ ميده: تو درآغوش من بودی و من تو رو از ميون دردهات ميگذروندم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 19:55  توسط بنده خدا
|
اعتماد به خدا....؟؟؟
مردي بر لبه پرتگاهي راه ميرفت. پايش لغزيد و داشت سقوط مي كرد. ناگهان با دستانش شاخه كوچك گياهي را گرفت. اما خيلي زود فهميد كه آن شاخه آنقدر كوچك است كه نمي تواند او را نگه دارد. پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد: كسي آن بالا نيست؟
-كسي گفت: من هستم.
-مرد گفت: تو كي هستي؟
-او گفت: من خدا هستم.
-مرد گفت: خدايا نجاتم بده، من دارم سقوط مي كنم.
-خدا گفت: «آيا به من اعتماد داري؟
-مرد گفت: بله
-خداوند گفت: پس آن شاخه درخت را رها كن.
-مرد كمي سكوت كرد و فرياد زد: كس ديگري آن بالا نيست؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 19:48  توسط بنده خدا
|
بدون شرح.....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 19:39  توسط بنده خدا
|
تو منو تنها نذار ای خدا......
پنجه مریم
رسته در شکاف صخره ای
این همه رنگ از کجا آورده ای تا بشکوفی
قطره قطره شکوفه از سر صخره ها گرد آورده اند
از گلبرگ های سرخ دستمالی بافته ام تا آفتاب هدیه کنم
پی خوشبختی همش صبح تا شب دویدم من
حتی یه آشنا.یه آشنا ندیدم من
بگو آخر این سفر میرسم کجا.تو منو تنها نذار.ای خدا.خدا!!!!
شهر من آسمون آبی داره
روز روشن شب مهتابی داره
اگه رویای قشنگ شهر تو .بره دست از سر ما برداره
آسمون اینجا خاکستریه......
قصه هاش.قصه ی دیو و پریه
آدما وقتی واسه هم ندارن
اینجا معلوم نمیشه کی به کیه
توی این شهر شلوغ یه آشنا کنارم نیست
حتی یه سرپناه واسه قلبه بیقرارم نیست
نمیتونم باشم از غصه ها جدا
تو منو تنها نذار.ای خدا.خدا!!!
نه دیگه.میگه اسباب کشیه
وقت جستن تو حوض نقاشیه
کی میدونه مقصد سفر کجاست
کی میدونه آخر قصه چیه.قصه چیه؟؟؟
تو منو تنها نذار.ای خدا.خدا................................!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 20:14  توسط بنده خدا
|
........!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 21:0  توسط بنده خدا
|
چند نکته.....
سعی کن به خاطر کسی که دوستش داری غرورتو از دست بدی....نه به خاطر غرورت کسی رو که دوستش داری از دست بدی
به کسی عشق بورز که لایق عشق باشه نه کسی که تشنه عشقه.چون تشنه عشق یه روز سیراب میشه.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 20:42  توسط بنده خدا
|
یادم باشه...
یادم باشه که با هیچکس از احساسم حرف نزنم
یادم باشه که من تنهام
یادم باشه که آدم ها به عشق می خندن
یادم باشه که به دنیا نیومدم تا به آرزوهام برسم
یادم باشه به دنیا اومدم تا زجر بکشم

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 16:41  توسط بنده خدا
|
چند لحظه فکر کن......
۱)خدا زمین را داغ آفرید و انسان را پا برهنه
تا هیچگاه از حرکت نایستد!
۲)تا تو به داد من رسی.... من به خدا رسیده ام!
۳)اگر تنها ترین تنهایان شوم
باز هم خدا هست
او جبران تمام نداشته های من است!
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 16:26  توسط بنده خدا
|
خوب میتوان.....
خوب
میتوان با یک گلیم کهنه هم
روز را شب کرد و شب را روز کرد
می توان با هیچ ساخت
می توان صد بار هم
با لبی خندانتر از یک شاخه گل
مهربانی را، خدا را، عشق را تفسیر کرد
می توان بی رنگ بود
همچو آب چشمه ای پاک و روان
می توان در فکر باغ و دشت بود
عاشق گل دشت بود
می توان در دفتر فردا نوشت
خوبی از هر چیز دیگری بهتر است
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 16:13  توسط بنده خدا
|