خدا جون......
مي خواهم دستان التماسم را تا آسمان حضورت بالا بگيرم
تا شايد نور ستاره هاي وجودت مرا به ضيافت روشنائيها دعوت کند.
مي خواهم به يادت سبزترين ترانه هاي عاشقي را زمزمه کنم
و سرود زيباي محبت را برايت بسرايم.
از بلنداي خلوتي پر خلوص ندايم را بشنو ...
خدا جون ببين بازم دارم اشک مي ريزم
مگه من به جز تو پناهي دارم!؟
کمکم کن ، تنهام نذار...
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 17:45  توسط بنده خدا
|
خدا دیدنیست.....
به چشمهای خود دروغ نگوییم ... خدا دیدنی است ...

خداوندا ...
در پیکره بیکران آفرینشت
من ، کدامین ذره ام ؟
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 17:37  توسط بنده خدا
|
این شهر...
در این شهر رفاقت را به کاهی می فروشند
من این شهر را به آهی می گذارم.................

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 17:30  توسط بنده خدا
|
چه بگویم:......؟؟؟!!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 17:23  توسط بنده خدا
|
راز گل سرخ....
پرسیدم از گل سرخ در سینه ات چه داری
بر گونه های سرخت داغ غم که داری
خوش میتراود از تو عطر هوای مستی
من عاشق تو هستم تو عاشق که هستی؟
او با تبسمی گفت:ای یار دل شکسته
این شرم سرخ عشق است بر گونه ام نشسته
پرورده جانم از عشق در دامن بهاران
در هر نسیم عاشق دل داده ام فراوان
خسته ام از غربت بی عطر مهربانی
این راز شور عشق است یک رمز جاودانی

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 17:22  توسط بنده خدا
|
مرگ!!؟؟

مرگ چیزی از جنس فراموشی است ...
و آدمی چیزی از گونهی فراموشکاران ...
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 21:30  توسط بنده خدا
|
انتظار.......
روزگار سختی است ...........!
آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !
جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !
خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بی خيال و فروزان !
می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجيبی است !
انسانها در ميان خرابه هايی که زيبايشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند .
و اينچنين بر حقارت خود دامن می زنند ...
و من به دور از هياهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم .
هر چه بيشتر در ميانشان می زيم دورتر می شوم و غربيه تر !
آری ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،
اما من هنوز هم همان كودك عاشقم و ساده دل !
و همچنان در انتظار ،
در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ،
كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند و به سر منشا خود بازگرداند .
و رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...
من اينجا تنها ماندم ،
خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ،
مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا ... مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .
پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای
مرا ...... ببـــــــر
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 21:25  توسط بنده خدا
|
عشق و دوستی....
عشق از دوستی پرسيد تفاوت من و تو در چيست؟
دوستی گفت : من ديگران را به سلامی اشنا ميکنم تو به نگاهی،
من آنان را با دروغی جدا ميکنم تو، با مرگ...
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 21:8  توسط بنده خدا
|
خبر مرگ...؟!!؟
گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد
آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي
كاشكي روي تورا مي ديدم
شانه بالا انداختنت را بي قيد
وتكان دادن دستت را
كه مهم نيست زياد
عاقبت مرد عجيب افسوس..
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 22:48  توسط بنده خدا
|
خدا گریه مسافر رو ندید.............
دل نبست به هيچ كس و دل نبريد
آدم رو براي دوري از ديار
جاده رو براي غربت آفريد
جاده اسم منو فرياد مي زنه
ميگه امروز روز دل بريدنه
كوله باري كه پر از خاطره هاس
روي شونه هاي لرزون منه
از تموم آدماي خوب و بد
از تموم قصه هاي خوب و بد
چي برام مونده به جز يه خاطره
نقش گنگي تو غبار پنجره
جاده آغوششو وا كرده رام
منتظر مونده كه من باهاش بيام
قصه ي تلخ خداحافظي رو
مي خونم با اينكه بسته هست لبام
پشت سر گذاشتن خاطره ها
همه ي عشق ها و دلبستگي ها
خيلي سخته ولي چاره ندارم
جاده
فرياد مي زنه
بيا
پشت سر گذاشتن خاطره ها
همه ي عشق ها و دل بستگي ها
خيلي سخته ولي چاره ندارم
جاده
فرياد مي زنه
بيا
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 22:43  توسط بنده خدا
|
بدون شرح..
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 22:47  توسط بنده خدا
|
مرگ....؟
دریغا مرگ است که دلداری می دهد و به زندگی وا می دارد..
مرگ غایت هستی است و یگانه مایهء امید
که چون اکسیر نیرو میدهد و سرمست می کند....
و یارای آن می دهد که تا شبانگاه راه بسپریم.!
در میان طوفان و یخبندان و برف...
مرگ روشنی لرزانی است بر افق تار ما
شهره مهمانسرایی است که نامش در کتاب آمده...
و در آن میتوان خورد و خوابید و لمید.........
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 22:35  توسط بنده خدا
|
آرزوی بزرگ.....!
ديشب چشم هايم را بر هم گذاشتم و آرزويي در دل کردم
آرزويي هر چند بچه گانه
هر چند از روي دل
هر چند مي دانم ممکن است به آرزويم نرسم
ولي حتي اگر به آرزويم نرسم٬
من تا آرزوها و هر جا که درها را باز کني با تو هستم و خواهم بود
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتي اگر فاصله ها باعث دوري ديده ها گردد
هميشه در دلم خواهي ماند
جايي که جاي هيچ کسي نيست بجز تو
و هيچ کسي نمي تواند جاي تو را در دلم بگيرد...
نگاه معصومت در ياد من هميشه جاويد است
براي هميشه...
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 13:55  توسط بنده خدا
|
بی عنوان؟؟؟
اي که تو رو پرستيدم
از خدا نترسيدم
واسه کوير خشک قلبت
بارون شدم و باريدم
اي که واسه وجودِ تو
زندگيم دگرگون شد
دل سنگي و بي احساس من
پر از رنگ و مهربوني شد
اي که به من ياد دادي
چه جوري عاشق بشم
تمام قلبمو٬ وجودمو
به يکي هديه بدم
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 13:52  توسط بنده خدا
|
رقص مرگ و زندگي!
هزار سال پيش
همسايه ام به من گفت:
از زندگي متنفرم ، زيرا بجز درد نيست!!
و ديروز كه از گورستان مي گذشتم
زندگي را ديدم كه بر بالاي گور او مي رقصيد.....
ه
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 13:51  توسط بنده خدا
|
رقص مرگ و زندگي!
هزار سال پيش
همسايه ام به من گفت:
از زندگي متنفرم ، زيرا بجز درد نيست!!
و ديروز كه از گورستان مي گذشتم
زندگي را ديدم كه بر بالاي گور او مي رقصيد.....
ه
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 13:51  توسط بنده خدا
|
مرا ببخش..
تو ای خالق من
تو ای هستی من
تو ای زندگی ام
تو ای باران گوارا
تو ای خدای من
مرا ببخش
من خویش را نمی دانم
من از تو میخواهم
ای خدای من
من از تو راه گم کرده ام
چگونه باید پیدا کنم میان این همه راه
من خویش را به تو میسپارم
من از تو ...
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 13:37  توسط بنده خدا
|
مرا دریاب ای زندگی..........
من در کوچه پس کوچه های زندگی ام
راهی را گم کردم
راهی به سوی آغاز
راهی که مرا از این همه غفلت
برهاند
من خویش را گم کرده ام
در این همه هیاهو
من گم شده ام
دست بباید بگیرد مرا
من از این همه غفلت کلافه ام
مرا دریاب
ای زندگی...........!
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 13:35  توسط بنده خدا
|
بی عنوان.......
تمام بودن خود را به گريه سر كردم
كه به تاريخ خويش برگردم
ببينيد كه خاك چگونه روحم را گرفت
ببينيد كه نيمي از وجود خود را چه ساده گم كردم
به كسي پناه نبردم
به گوشه ي سكوتم پناه اوردم
و حرفهايم مرا پناه داد زير سايه ي دردم
و اكنون اين منم و روح خسته ام
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 20:11  توسط بنده خدا
|
امروز دلتنگم ........
دلتنگ از دنيايی که جز سياهی در آسمانش هيچ چيز نمی درخشد
دلتنگ از آدمهايی که جز کينه در قلبشان هيچ چيز نگه نمیدارن
دلتنگ از همه روز های سياه
از همه آسمانهای بی ستاره
از خودم
از روزم
از روزگارم
می نويسم
برای قلبی که شکست و دستی که ديگر توان نو شتن ندارد
می نويسم
از سرابی که همه هستی ام را دزدید
از گردابی که تمامی شکوفه های اميد به زندگیم را دزدید
و از طوفانی که خانه آرزوهايم را ويران ساخت
می نويسم
از بغض
از سکوت
از فریاد
از هر آنچه بايد بشکند
می نويسم
از دردهای به پایان نرسیده
از بغض ها یی که بی صدا شکستن
برای قلبی که شکست و دستی که ديگر توان نوشتن ندارد
می نويسم از شماها
و از فاصله ای که بين ماست
که گويا
نا پيمودنی ترين فاصله دنياس
و اينک
اين فاصله بين قلبهای ماست
کاش می دانستم چرا؟...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 20:4  توسط بنده خدا
|
روزگار سختی است ...........!
آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !
جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !
خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بی خيال و فروزان !
می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجيبی است !
انسانها در ميان خرابه هايی که زيبايشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند .
و اينچنين بر حقارت خود دامن می زنند ...
و من به دور از هياهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم .
هر چه بيشتر در ميانشان می زيم دورتر می شوم و غربيه تر !
آری ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،
اما من هنوز هم همان كودك عاشقم و ساده دل !
و همچنان در انتظار ،
در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ،
كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند و به سر منشا خود بازگرداند .
و رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...
من اينجا تنها ماندم ،
خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ،
مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا ... مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .
پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !
مرا ...... ببـــــــر .

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 15:23  توسط بنده خدا
|
تنهایی....
تنهائی یعنی خود را احساس کردن
یعنی خود را بیشتر باور داشتن
کسی که تنهاست یعنی خدا را دارد
و خدا را داشتن یعنی همه را داشتن
کسی که واقعا" خدا را داشته باشد
نیازی به دیگران ندارد
وقتی که خدا تنهائی را به انسان می دهد
در واقع او را بسیار دوست دارد
که به او فر صت می دهد خود را بهتر و بیشتر بشناسد...!!!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 15:14  توسط بنده خدا
|