توهم نبود.حقیقت بود. ما مرده بودیم...خیلی وقت بود که مرده بودیم. ازوقتی که فکر میکردیم زنده ایم مرده بودیم.یادمون داده بودن که نفس کشیدن یعنی زندگی کردن و زنده بودن...نبض داشتن یعنی بودن.ولی...اشتباه بود...همهء چیزایی که یادمون دادن اشتباه از آب در اومد. ما حقیقت رو فهمیدیم. ولی دیر بود...خیلی دیر.کسی هم نخواست تا بجنگه...تا به بقیه هم حقیقت رو بگه . و اون عده ای هم که جنگیدن و خواستن حقیقت رو به مردم بگن ، شکست خوردن....کسی طالب حقیقت نبود. مردم دروغ رو دوست داشتن و دارن. مردم رویا رو باور دارن...مردم چیزی رو توی چن قدمی شونه باور دارن...برای همه حقیقت تشکیل شده از کمی رویا ، با مقداری دروغ!!! همه قبول کرده بودن و باور داشتن زندگی نفس کشیدنه و معجزه عاشق شدن!!! ولی بعد..........قصه چیز دیگه ای شد. حقیقت معنای دیگه ای پیدا کرد. معنایی شرم آور تر از دروغ.....و حقیقت مترادف بی اعتقادی شد. داده ها تازه تر شد: حقیقت یعنی چیزی که هست و دیده میشه.حقیقت یعنی چیزی که میشه لمسش کرد.بوسیدش و به اون عشق ورزید یا از اون متنفرشد....
سالهاست آرزوي باطل قلبم وصله توست سالهاست دلتنگيم ديدار توست با نگاهت با محبت چشمانت زندگي کردم زندگي کردم به اميد تو ، به اميد لمس دوباره دستانت ، به اميد لبخند دوباره ات ، به اميد نگاهي بي بهانه منتظرت هستم تا در قاب دو چشمان يخ زده ام ظهور کني منتظرت هستم که شايد حتي براي بار آخر نگاهم کني اي تو بهانه من بودن با تو چه زيباست ، اي تو بهانه من عشق تو يه رؤياست بيا تو معبودم ، بيا و در کنارم باش بيا و دوباره اميد اين قلب تنهايم تو باش فقط تو باش.......

خدایا!
جسم من دشتی است ...
که بذر نیکی در ان می کارم
وبا نام تو ان را ابیاری می کنم
تا گل عطر اگین حضورت در قلبم بروید.
خدایا!
چون ماهیان که از عمق ووسعت دریا بی خبرند
عظمت عشق تو را نمی شناسم
فقط میدانم...
که معبود این دل خسته هستی
واگر دیده از من برگیری
خواهم مرد.

تو پاک ترینی اما من پاک نیستم،
تو بزرگ ترینی اما من بزرگ نیستم،
تو مهربان ترینی اما من مهربان نیستم،
تو قدرتمندترینی اما من قدرتمند نیستم،
تو بخشنده ترینی اما من بخشنده نیستم،
کاش می توانستم مسافر تمام راه هایی باشم که مقصدشان تو می باشی.
اما بگذار دلم را به یک چیز خوش کنم
تو تنها ترینی و من نیز تنهایم.
که باز از یک نظر به تو می مانم
که تو تنها ترینی و من نیز...
تنهایم

خدایا قلبم تشنه نور و عشق توست !
هر روز به افکار و آرزوهایم بیا !
به رویاهایم در خنده هایم و در اشک هایم.
از سر رحمتت در فراموشی هایم پدیدار شو.
به عبادتم به کار زندگی و مرگم بیا!
از سر لطف و عشق با من باش !

خدا مي داند كه چقدر سخت تلاش كرده أي
وقتي سخت گريسته أي و قلبت مملو از درد است
خدا اشك هايت را شمرده است
وقتي احساس مي كني كه زندگيت ساكن است و زمان در گذر
خدا انتظارت را مي كشد
وقتي هيچ اتفاقي نمي افتد و تو گيج و نا اميدي
خدا برايت جوابي دارد اگر
اگر ناگاه ديدگاه روشني در مقابلت آشكار شد
و اگر بارقه اميدي جرقه زد
خدا در گوشت نجوا كرده است
وقتي اوضاع روبراه مي شود
و تو چيزي براي شكر كردن داري
خدا تو را بخشيده است
وقتي اتفاقات شيرين و دلچسبي رخ داده
و سراسر وجودت لبريز از شادي گشته
خدا به تو لبخند زده است
به يادش باش
هر جا كه هستي و با هر احساسي
خدا مي داند
خدا مي داند
خدا مي داند
تو آمدي و عشق با تو به دنيا آمد
تو زاده شدي و مهر با تو به دنيا آمد
تو را من چه نامم اي سراسر همه جوني كه در شب تولد تو دل به دنيا آمد
مهر تو به دلم نشسته اي زيبا زين سبب گويم كه عشق با تو به دنيا آمد
گل يادت در نهان خانه جانم شكفت آن زمان كه گل روي تو به دنيا آمد
در شب تولد تو هديه ات دل من است دل مرا بپذير كه هديه ام با تو به دنيا آمد
از امروز من(امیرحسین) و پیام در ساختن این وبلاگ با هم تعامل داریم
وقتی که مردم هنوزکم وبیش جوانندوآهنگهای موسیقی زندگی شان درحال تکوین است ، مي توانندآن رابه اتفاق يكديگربسازندومايه ها را ردوبدل كنند.اما وقتي درسن كمال به يكديگرمي رسند،آهنگهاي موسيقي زندگي آنهاكم وبيش تكميل شده است،وهركلام ياهرشي ء درقاموس موسيقي هركدام معني ديگري مي دهد.
اثر میلان کوندرا از کتاب بار هستی
چه شب دردناکی است لحظه های جان کندن است
جان فرسا..طاقت فرسا..تحمل ناپذیر..در این صحرای
ساکت و بی انتها و سیاه..در این شب پهناور و ناشناس
در این شب پرهیاهو در این خلوت خاموش در این ماتمکده دنیا
مانده ام تک و تنها..بیکس و غریب.. بی یارو یاور..تنها مانده ام تنهای تنها
خود را بر پشت زمین تنها میابم..چه میکشم که در زیر این شبستان بزرگ و خالی
جز انعکاس فریاد ها و ناله های جانگداز خود که در زیر این سقف آسمان میپیچد نمیشنوم
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خویش را
من در این زمین غریبم ..در این خلوت پر هراس
تک و تنها..با این شب دیر پای بیگانه
گلاویزم ..همه آرام خفته اند
چه خبر دارند که در اندیشه
من چیست
چه شب پر غوغایست.........

برایت چه بگویم از حس ترانه های غریبم از آن صدای مهیب و دلخراش وجودم از آن سوی قصه های پنهان. چه بگویم از آن مرداب نهفته قلبم که در آن به جای عشق نفرت بود. چه بگویم از غم درون چشمانم که غزل غزل ترانه میسازد. چه بگویم از آن گیتار شکسته ای که آهنگ قناری دل سوخته میسازد...........................
اینم دوست خوبم امیر حسین داده :
ديشب رويايي داشتم
خواب ديدم روي شنها راه مي رفتم
همراه با خود خداوند
و بر روي پرده شب
تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلم ديدم
همانطور که به گذشته ام نگاه مي کردم
روز به روز زندگيم را
دو رد پا روي پرده ظاهر گرديد
يکي مال من ، يکي مال خداوند
راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت
آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم
در بعضي جاها فقط يک رد پا بود
اتفاقاً ، آن محل هامطابق سخت ترين روز هاي زندگيم بود
روزهايي با بزرگترين رنجها ، دردها ، ترسها و ....
آنگاه از او پرسيدم :
خداوندا تو گفتي که در تمام ايام زندگيم همراه من هستي
و من پذيرفتم که با تو زندگي کنم
حال چرا مرا در اين مواقع سخت تنها گذاشتي؟
خداوند گفت :
اي بنده من ، من به قول خود عمل کردم و ترا هرگز تنها نگذتشتم .
آن رد پاها رد پاي من است که ديدي
و در آن زمان من ترا بر دوش خود حمل مي کردم.
من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست
بينه مرگو آدمي قولو قراري نيست نيست
من كه ميدانم اجل ناخوانده و بيدادگر
سرزده مي آد و راه فراري نيست نيست
من كه ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد
نوبته خاموشيه من سحلو آسان ميرسد
من كه ميدانم تا سرگرمه بزمو مستيم
مرگه ويرانگر چه بيرحمو شتابان ميرسد
پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم
این مطلب بسیار زیبا رو دوست خوبم امیر حسین در اختیار من قرار داده تا همه ما از آن لذت ببریم:
دستم بگیر
مرا تا فراسوی آسمانها ببر
آنجا كه فقط خدا باشد و تو باشی و من
آنجا كه رنگ ها حقیقي اند
آنجا كه عطر عشق را به راستي ميتوان حس كرد
دیگر مرا ياراي سفر بي يار نیست
روزهای بسیاری را بدون تو تحمل كردم
و شبانگاهان زيادي را با يادت به سحر رساندم
گاه ساعتها به دفترم، نوشته هايم و تصوير تو نگاه كرده ام
و سپس فقط آهي سرد مرا دريافت
پس از گذشت سالها بيا و ببين
من هنوز با كوله بارم آماده سفرم
و هنوز چشم به راهت هستم كه بيايي و مرا همراه باشي
يادت هست
آن خنده هاي معصومت و آن شيطنت هاي گه گاهت
يادش بخير
چه شبها كه با همكلامي مان گذشت
چه شبها كه نشستيم .و نظارگر ماه شديم
و چه روزها كه به اميد شب به پايان رسيد
واي بر اين ايام بي همسفري
دستم بگير
هنوز گرماي دستانت را با گرماي جان خويش حفظ كرده ام
هنوز هم قلبم مالامال عشق توست
دستم بگير كه جز تو مرا محرمي نيست
در ميان تاريكي ها گام بر مي داريم . همه در زير دست و پاي يكديگر مي لولند . عده اي عصا به دست ادعا مي كنند كه به فراسوي فكر بشر مي انديشند . آنجا كه بشر از درك آن ناتوان است . آنها عصايشان را نشانه اي از روشنايي مي پندارند ؛ و آن را بدون تامل تكان مي دهند . عده اي ديگر نيز عصا را لمس كرده و با خود مي انديشند به تمام اسرار هستي آگاه شده اند . اما اين طعم لمس كردن همچون لعابي بر روحشان مي ماند و نشانه اي از رنگ تعلق …چون اين روشنايي در عمق روحشان حك نشده پس از چندي از بين مي رود …وانسان مي ماند و گمراهي اش … بايد خود دست به كار شويم …عصايي بيابيم …زيرا ما آمده ايم كه زندگي را بجوييم…
عمرم مانند گوي شيشه اي در سراشيبي زمان غلتان پيش مي رود . هراز چند گاهي نگاهي به كودكي ام مي اندازم . دوراني كه در جاده ي مه آلود زندگي ام از دست داده ام
و حالا روحم اسير باد در حسرت آموختن…
آنجاکه باور های دیگران مانند دیواری محکم در مقابل چراهای من قرار گرفتند حصار برایم کافی نبود
از بزرگ راه اعتقادات اطرافیانم فاصله گرفتم ... نگاه های غضب آلود... دوباره برگشتم... بر پاهای لرزان ایستادم ...همه چیز را خودم ساختم...
![]()
خداوندا ... من از احساس بیهوده بودن من از چون حباب آب بودن من از ماندن چو مرداب
میترسم . خداوندا ... من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا
نزدیک میترسم . خداوندا ... من از ماندن میترسم من از رفتن میترسم خداوندا من
از خودنیزمی ترسم . خداوندا ... پناهم ده !!!
من میترسم از اینکه ترکم کنی از این که کوله بار خاطره هاتو به دوش بکشم
من میترسم از اینکه فراموشم کنی و من در گورستان ذهنت چال شوم من
میترسم از اینکه میدانم روزی تو را از دست خواهم دادوته مانده های امیدم
را که همراه با تو میروند ...از اینکه حرفهایت فراموشت شوند و من خودم را
در خودم گم کنم . من میترسم از زندگی از بی وفایی از جدایی من میترسم!
آخرین خدا حافظی را فراموش نخواهم کرد
تو با تردید از دو راهی گذشتی
و مرا در جاده ای تاریک رها کردی
آخرین خداحافظی را فراموش نخواهم کرد و
آخرین غروب باهم بودن را
که آغاز شب یلدای بی تو بود
خدایا ....
این حدیث قدسی از آن توست:
کسي که طلب کند من را مرا مييابد
و کسي که مرا يافت مرا ميشناسد
و کسي که مرا شناخت دوست مي دارد مرا
و کسي که مرا دوست بدارد به من عشق مي ورزد
و کسي که به من عشق بورزد عاشق او مي شوم
عاشق هر کسي شوم او را مي کشم
وهرکسي را بکشم ديه او بر من واجب مي شود
پس ديه او من هستم....
خدایا ....
فقط خودت کمک کم تا بتونم ....
در این سنگينی سکوت
دوست دارم با مهتاب صحبتی داشته باشم
و آسمان با من همراه شود
و فرشته ها دعاهايم را به آن سوي ملکوت
تا هفتمين آسمان بالا ببرند
باران دلتنگی ام را بشويد
ای توبه پذير مهربان
نيازم را اجابت کن...

وقتی در سکوت و تاریکی شب به آسمان چشم میدوزم در آن لحظات
نورتو،روشنی تو،عشق تو،ومحبت تو را
با تمام وجود حس میکنم
لحظه ای که غرور انسانی را زیر پا می گذارم و به درگاهت
زانو میزنم و لحظه دیدارت راطلب میکنم.
رنگ عشق:
جماعتی عشق را آبی می دانند
همرنگ دریا و آسمان و عده ای سبز
که رنگ زندگی است و رنگ بهار
و مردمی که اسب رویاهایشان سپید است
عشق را همرنگ برفهای کوهستان می دانند
من. اما معتقدم عشق سیاه است سیاه
چرا که بارها آن را در عمق زلال چشمهای تو دیده ام...


