متن ترانه پنجره:
( اثر سیاوش قمیشی)
وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه
همه غصه های دنیا توی سینه منه
توی قطره های بارون میشکنه بغض صدام
دیگه غیر از یدونه پنجره هیچی نمیخوام
پشت این پنجره میشینم و آواز میخونم
منتظر واسه رسیدن تو بارون میمونم
زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره
منم عاشقترم انگار وقتی بارون میباره
بعضی وقتا که میای سر روی شونم میزاری
تموم غصه ها رو از دل من بر میداری
اما این فقط یه خوابه.خواب پشت پنجره
وقت بیداری بازم غم میشینه تو حنجره
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 19:29  توسط بنده خدا
|
گفتگو با خدا:
خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم
خدا گفت: پس ميخواهي با من گفتگو کني
گفتم: اگر وقت داشته باشيد
خدا لبخند زد وقت من ابدي است
چه سوالي درذهن داري که ميخواهي از من بپرسي؟
چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب ميکند؟
خدا پاسخ داد.........
اينکه آنها از بودن در دوران کودکي ملول ميشوند
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکي را ميخورند
اينکه سلامتشان را صرف بدست آوردن پول ميکنند
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند
اينکه با نگراني به آينده زمان حال فراموششان مي شود
آنچنان که نه در آينده زندگي مي کنند نه در حال
اينکه چنان زندگي ميکنند که گوئي هرگز نخواهند مرد
و چنان مي ميرند که گوئي هرگز زنده نبوده اند
پرسيدم
به عنوان خالق انسانها ميخواهيد که آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند
ياد بگيرند که نميتوان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما ميتوان محبوب ديگران شد
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد
بلکه کسي است که نياز کمتري دارد
ياد بگيرند که ظرف چند ثانبه ميتوانيم زخمي عميق در دل کساني که
دوستشان داريم ايجاد کنيم
و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند
اما بلد نيستند احساسشان راابراز کنند يا نشان دهند
ياد بگيرند که ميشود دو نفربه يک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 13:6  توسط بنده خدا
|
باران!!
به دقت گوش کن...
اینجا همه چیز بیصداست
زمان پیوسته در حال گذر است
آیا تابه حال کسی پرسیده چرا اینقدر ساکت و آرام میگذرد؟
به خودت سخت نگیر پاسخ این سوال ساده ست...
عشق همچون آواره ای سرگردان و بی هدف در شهر پرسه میزند
تا شاید در آخرین لحظات کلید خوشبختی را به چشمانی پاک و معصوم هدیه کند!!!
آری دیگر عاشقی نیست تا از برکت لحظات شیرین دوست داشتن ٬ گذر زمان را حس نکند
باورش برایت سخت است... نه؟
این روزها بازار تهی خرید و فروش عشق پر رونق است
راستی اگر میخواهی نشان عاشقی را پیدا کنی...
آن را فقط در نگاه خسته پدر بزرگ و مادر بزرگ جستجو کن !!
جایی که سالهاست حرص و طمع دفن شده...
چه زیبا که در خانه شان آرامشی پر رمز و راز حکمفرماست
سکوت فریاد دل من است...
فقط تو باورش کن!!؟
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 12:43  توسط بنده خدا
|
سخن زیبا
خدایا دفتر جرم مرا روز جزا باز مکن. من به امی
د عطای تو خطاکار شدم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 11:52  توسط بنده خدا
|
خدایا با من حرف بزن!؟
مردي با خود زمزمه كرد ، " خدايا با من حرف بزن. "
يك سار شروع به خواندن كرد .
اما مرد نشنيد .
فرياد بر آورد ، " خدايا با من حرف بزن " آذرخش در آسمان غريد .
اما مرد گوش نكرد .
مرد به اطراف خود نگاه كرد و گفت ، " خدايا بگذار تو را ببينم ."
ستاره اي درخشيد .
اما مرد نديد .
مرد فرياد كشيد ، " يك معجزه به من نشان بده " . نوزادي متولد شد .
اما مرد توجهي نكرد .
پس مرد در نهايت يأس فرياد زد : " خدايا لمس كن و بگذار بدانم كه اينجا حضور داري ."
در همين زمان خداوند پايين آمد و مرد را لمس كرد .
اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد .
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 11:39  توسط بنده خدا
|
ابدیت
دل من جاده ها را می شکافد و تا ابدیت خواهد رفت. من در این سفر بردباری را یاد میگیرم و استقامت کوههای کنار جاده را تحسین خواهم کرد. از دراویش بین راه سبدی ذکر یاهو خواهم گرفت و بر قلب خواهم گذاشت. و تا آخر راه بوی خدا را همواره خواهم برد.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 11:31  توسط بنده خدا
|