شعر زیبا
همه تقصير من اينست كه خود ميدانم...كه نكردم فكری...كه تعمق ننمودم روزي...ساعتي يا آني...كه چه سان مي گذرد عمر گران...كودكي رفت به بازي ..به فراغت...به نشاط....فارغ از نيك و بد ومرگ وحيات....همه گفتند كنون تا بچه ست...بگذاريد بخندد شادان...كه پس از اين ..دگرش فرصت خنديدن نيست....من نپرسيدم هيچ.....كه پس از اين ز چه رو؟....نتوان خنديدن....نتوان فارغ و وارسته زغم ...همه شادي ديدن....همچو مرغي آزاد........ هر زمان بال گشودن...سر هر بام كه شد خوابيدن....من نپرسيدم هيچ كه پس از اين ز چه رو...بايدم ناليدن....هيچ كس نيز نگفت...زندگي چيست چرا آمده ايم....بعد از اين چند صباح...به چه سان بايد رفت؟...به كجا بايد رفت؟...با كدامين توشه...به سفر بايد رفت؟ من نپرسيدمو كس نيز مرا هيچ نگفت...نوجواني سپري گشت...به بازي ..به فراغت...به نشاط...فارغ از نيك و بدو مرگ و حيات.....بعد از آن باز نفهميدم من...كه چه سان عمر گذشت؟...ليك گفتند كه جوان است هنوز ....بگذاريد جواني بكند....بهره از عمر برد....كامروايي بكند...بگذاريد كه خوش با شد ومست...بعد از اين نيز او را عمري هست...يك نفر بانگ بر آورد كه او..از هم اكنون بايد...فكر فردا بكند...ديگري آوا داد..كه چو فردا بشود فكر فردا بكند..سوميگفت...همانطور كه ديروزش رفت ...بگذرد امروزش...همچنين فردايش...با همه اين احوال...من نپرسيدم هيچ... كه چه سان عمر گذشت...من نينديشيدم ...به چه تر تيب جواني بگذشت...آن همه قدرت ونيروي عظيم...به چه ره مصرف گشت؟...نه تفكر...نه تعمق... ونه انديشه دمي...عمر بگذشت ..به بيهودگي و مسخرگي...تو مي داني كه زكف دادم مفت...من نپرسيدم و كس نيز مرا هيچ نگفت...قدرت عهد شباب مي توانست مرا تا به خدايش ببرد...ليك بيهوده تلف گشت جواني هي هات....آن كساني كه نميدانستند ...زندگي يعني چه؟...رهنما يم بودند...عمرشان طي مي گشت بيخود و بيهوده...و مرا ميگفتند..كه چو آنها باشم..كه چو آنها دايم...فكر خوردن...فكر گشتن..فكر تامين معاش...فكر ثروت با شم فكريك زندگي بي جنجال...فكر همسر با شم...كس مرا هيچ نگفت...زندگي ثروت نيست...زندگي داشتن همسر نيست...زندگاني كردن...فكر خود بودن...غافل ز خدا بودن نيست....اي صد افسوس كه چون عمر گذشت..معني اش مي فهميم...حال مي پندارم...هدف از زيستن اينست رفيق...من شدم خلق كه با عزمي جزم...پاي از بند هوا ها گسلم...پاي در راه حقايق بنهم...با دلي آسوده ...فارغ از حسرت و آز...در ره كشف حقايق كوشم...باده ي جرءت واميد وشهادت نوشم ...زره جنگ براي بد و ناحق پوشم...ره حق جويم و وز حق...آنچه آموخته ام بر دگران نيز نكو آموزم...شمع راه دگران باشم و با شعله ي خويش...ره نما يم به همه گر چه مرا پاسوزم...من شدم خلق كه باشم...نه چنين زايد و بي جوش وخروش....عمر بر باد و حسادت خاموش....اي صد افسوس كه چون عمر گذشت ............. معني اش مي فهميم...حال مي پندارم...كه اين عمر به چه ترتيب گذشت.. ...كودكي بي حاصل.....نوجواني باطل....وقت مردن غافل.......... ............................به زباني ديگر.................................... كودكي در غفلت.....نوجواني شهوت.....در كهولت حسرت..........
