به سوی او......(۹)
به درخواست دوست خوبم "وبلاگ گرد"
خدایا! چنان نزدیکی که نمیتوانم ببینمت. صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید. اما من ان را نمیشنوم. مرا به اعماق درونم ببر تا شکوه بی پرده جمال تو را بشنوم.مرا بیاموز پیوسته تو را بجویم و همواره به عنوان یگانه پناهگاهم به تو رو کنم.
آمین
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:55  توسط بنده خدا
|
از دوست خوبم آقا/خانم "وبلاگ گرد" و تمام شما دوستانی که خواستار به روز شدن این وبلاگ هستید خواهش میکنم که من را ببخشید.واقعا سرم شلوغ است و درگیر مسائل شخصی هستم.نمی توانم که مثل همیشه هر روز و یا دو روزی یک بار آپ کنم.امیدوارم من را ببخشید. ممنونم که در این مدت که وبلاگ به روز نشده بود به آن سر میزدید.این وبلاگ متعلق به شماست.خوشحال میشم که در دادن مطالب جدید به اینجانب کمک کنید.
در ضمن اینجانب وبلاگ های دیگری هم دارم که خوشحال میشوم به آن سر بزنید:
این وبلاگ در مورد بیوگرافی بازیگران هالیوود است: http://saintboy.blogfa.com
این وبلاگ در مورد بیوگرافی گروههای راک و متال است: http://saintwolf.blogfa.com
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:47  توسط بنده خدا
نیکی و بدی.......
لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.
روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود…کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري کرد. وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!
"مي توان گفت: نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند.".
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 18:50  توسط بنده خدا
|
به سوی او......(۸)
خدایا! اگر با من باشی چه کسی میتواند علیه من باشد؟ اگر من با تو باشم چگونه ممکن است که دشواری ها نصیبم شوند و از میان برداشته نشوند؟ هیچ مشکلی و هیچ مانعی و هیچ گره ای نیست که من با تو نتوانم آن را از میان بردارم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 20:25  توسط بنده خدا
|
تو را آمرزيدم تا بداني كه من منم و تو تويي......
چون روز رستاخيز رسد،در پل صراط و ترازوگاه،نامه اي از سوي حق رسد كه اي بنده من تو را رايگان بيافريدم، صورت زيبا بنگاشتم، قدو بالات بر كشيدم، كودك بودي و منت راه نمودم از ميان خون شير بهر تو بيرون آوردم،پدر و مادر بهر تو مهربان كردم،ايشان را به پرورش تو وا داشتم،و از باد وآب و آتش نگاه داشتم، از كودكي به جواني و از جواني به پيري رسانيدم، تو را به فهم و فرهنگ بياراستم و به دانش و هنر بپيراستم، اي بنده من ، من كه با تو اين همه نيكوييها كردم ،تو براي ما چه كردي ؟
چه گناه ها كه نكردي ؟چه نيكيها كه به جاي نياوردي؟؟آيا هرگز در راه ما پولي به نيازمندي دادي؟ سگي تشنه از بهر ما آب دادي؟
بنده من كردي آنچه نبايد مي كردي، و مرا شرم آيد كه با تو آن كنم كه سزاي آني من با تو آن كنم كه خود شايسته آنم ، رو كه تو را آمرزيدم تا بداني كه من منم و تو تويي.
اي عبد بدان كه گدايي كه نزد پادشاهي رود به او نگويند چه آوردي؟به او گويند چه خواهي؟
خدا چگونه ننوازد كه اكرم اكرمين است و چگونه نيامرزد كه ارحم الراحمين است؟
از : مناجات نامه خواجه عبد ا... انصاری
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 17:6  توسط بنده خدا
|
به سوی او.......(۷)
خدایا! مرا تطهیر کن. خدایا! باز سقوط کرده ام. نور تو را پنهان کرده ام. اما نام تو دستگیر از پا افتادگان است. سوی تو می آیم تا سینه آلوده ام را تطهیر کنی. مرا بشویی. پاک سازی. چنان مطهر که دوباره سقوط نکنم.
آمین
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 22:23  توسط بنده خدا
|
به سوی او.....(۶)
خدایم! به تو عشق می ورزم. بیشتر و بیشتر به تو عشق می ورزم. تو را بیش از هر چیز دیگری در این دنیا دوست می دارم. چنان به تو عشق می ورزم که سرمست و بیخود میشوم.

خدایم! مرا عشق پاک و خلوص و عبودیت عطا کن. متبرکم کن تا دنیا با تمامی غم ها و خوشی هایش. زشتی ها و زیبایی هایش مرا نفریبد. خدایم! مرا ابزار یاری و شفایت در این دنیای پر رنج و درد قرار بده!
آمین
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 19:30  توسط بنده خدا
|
به سوی او......(۵)
خدایا! مرا متبرک گردان تا در دنیایی که همه به دنبال لذت و تملک و قدرتند دیدگانم بر تو دوخته باشد. مگذار از پی چیزهایی روم که مرگ آنها را می رباید. بلکه به جستجوی چیزهایی برآیم که زندگی را در بر دارند. من با گوهرهای زمین با زر و سیم با دارایی و ملک چه کنم؟ ثروت عشق تو را می خواهم!
آمین
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 20:31  توسط بنده خدا
|
به سوی او......(۴)
خدایا! معبودم! تو به همه چیز آگاهی. پس بادا که خواست تو پیوسته تحقق پذیرد. در اندوه و شادی. معبودم! بادا که خواست تو تحقق پذیرد.
آمین
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 20:22  توسط بنده خدا
|
به سوی او.......(۳)
خدایا! ذهن من چون قایقی توفان زده در تلاطم است.آیا این قایق را آرامش می بخشی تا من خواست تو را دریابم؟ خدایا! آیا توان انجام خواست خود را به من می بخشی؟ توان انجام خواست تو با عشق.ملایمت.ایمان و پاکی و شرافت.بدون تعلل و بدون توجه به سخنان دیگران! با انجام خواست توست که آدمی به آرامش و بالاترین نیکی ها دست میابد.
آمین
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 22:23  توسط بنده خدا
|